سیمرغ:
حمید متبسم.همایون شجریان
وهومن خلعتبری


یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
دیوانگان بندی زنجیرها دریدند
بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان
گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
جانهای جمله مستان دلهای دل پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند
مستان سبو شکستند بر خنبها نشستند
یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم
من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند
جانم به سخن درآمد:
از جان وجهان صحبت او خوشتر باشد
وان درد وغمش ز هر خوشی بهتر باشد
پرسد که شما مرغ گرفتار منید؟
خواهیم اگر دمی میسر باشد

وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم


ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم

ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی

چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
"همين خواهم "
بیخود شدهام لیکن، بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم، من مست چنین خواهم
من تاج نمیخواهم، من تخت نمیخواهم
در خدمتت افتاده، بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی؟ گفتم که همین خواهم!
با باد صبا خواهم، تا دم بزنم، لیکن
چون من دم خود دارم، همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم، ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت، زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان، اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم ، آن عین یقین خواهم
(غزل 1469 / مولانا )
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
بارون بارونه زمینا تر میشه
گل نسا جونم کارا بهتر می شه
.jpg)
بارون بارونه دل ما جوونا
واسه آزادی خدا پر پر میشه(۲)
بارون بارونه دلیرا تو زندون
از غم اونا مادرا دلخون
بارون بارونه تو بیا
ای مهربون

تسلای دلم واسمون بخون
بخون برامون از سرای آزاد
از سرزمین آریا مردم دلشاد
بخون برامون تا غم بره از یاد
تا بزنه به کوه دوباره فرهاد
تا بزنه به کوه دوباره فرهاد
پدر از خاک کوچه بی نصیب است
پدر در بند دیو و دد شکیب است
پدر این مردمان خاموش هستند
ببین خامش دل و خامش نشستند
پدر سنگ صدا را هل ندادند
گلی بر شوق هر بلبل ندادند